درباره ی هرمنوتیک
درباره ی هرمنوتیک
به طور معمول «هرمنوتيك» را در زبان فارسي به نظريه يا علم تأويل ترجمه كردهاند. شايعترين و قديميترين فهم از اين كلمه, به اصول تأويل كتاب مقدس اشاره دارد. نخستين ظهور مستند اين كلمه در عنوان كتابي از «ي.ك.دانهاير» است كه در اواسط قرن هفدهم منتشر شده است؛ هرمنوتيك قدسي يا روش تأويل متون مقدس. عنوان كتاب ميرساند كه علم هرمنوتيك در حكم روششناسي تأويل است نه علم تفسير. پس از انتشار اين كتاب, لفظ «هرمنوتيك» تداول بيشتري پيدا كرد. واقعيت اين بود كه انگيزهي نيرومندي براي پروردن معيارها و ميزانهاي پايدار و متغير جهات تأويل كتاب مقدس وجود داشت؛ چرا كه در فاصلهي 1820-1720 سالي سپري نميشد مگر آنكه يك راهنماي هرمنوتيكي جديد براي كشيشان پروتستان منتشر ميشد.
نخستين استعمال لفظ «هرمنوتيك» در فرهنگ «آكسفورد», در ويرايش سال 1737 اين فرهنگ ديده می شود. حدود يك قرن پس از آن, «هنري لانگ فلو» شاعر نامدار آمريكايي در يكي از آثار خود از «علم هرمنوتيك كتاب مقدس» سخن راند. بنابر اين كلمهي مزبور ابتدا در انگليس و سپس در آمريكا عموميت يافت. با اين همه, سابقهي مفهومي هرمنوتيك, يعني عمل تفسير متن و نظريههاي تأويل (ديني, ادبي, حقوقي), به دوران باستان برميگردد؛ يعني دوراني كه قوانيني براي «تأويل صحيح تورات» وجود داشت. «گرهارد اِبلينگ» مراحل تطور علم هرمنوتيك كتاب مقدس را هفت دورهي ميداند: ماقبل مسيحي, مسيحي ابتدايي, آبايي, قرون وسطايي, دين پيرايي و ارتودكس, مدرن و معاصر. بر اين اساس, علم كلام – در مقام تأويل كنندهي تاريخي كتاب مقدس – خود به معنايي همان علم هرمنوتيك است.
هرمنوتيك به منزلهي روش شناسي لغوي از آغاز پيدايش زبانشناسي يا فقهاللغه (Philology) در قرن هجدهم مطرح بوده است. تأويل گران نوين بر آن بودند كه كتاب مقدس حاوي حقايقي مافوق زمان و تاريخ است. بنابر اين تفسير با به معني كاربست ابزارهاي عقل فطري براي غور در متن تعريف كردند. روشهاي پژوهش در كتاب مقدس, از عصر روشنگري تا كنون ارتباط تنگاتنگي با علم لغت داشتهاست. بدين ترتيب هرمنوتيك خود ميتواند متدولوژي فهم لغوي متون باشد. تلقي علم هرمنوتيك به منزلهي امري دقيقاً قواعد كلي تفسير لغوي رنگ باخت و كتاب مقدس نيز – از جمله –بدل به يكي از موضوعات ممكن اين قواعد شد.
آنچه مهمترين تاثير را در پيدايش موجي از بازانديشي نسبت به «فهميدن» و «معرفتشناسي» داشت بحثهاي دقيق دربارهي زبان بود. بدين ترتيب رفتهرفته نظرياتي در ميان صاحبنظران بسط يافت كه بر اساس آن زبان پديدهاي تاريخي و متحول شناخته شد و بالتبع فهم متون نيز پديدهاي تاريخي شمرده شد. مطابق اين نظريه فهم انسانها از متون متحول است و همواره ثابت نميماند. به عنوان مثال فهم موجود از متون نوشته شده توسط افلاطون و ارسطو در عصر خود آنها با فهم موجود از همان متون در عصر فعلي متفاوت است.
غالباً موسس هرمنوتيك جديد را فريد ريش شلاير ماخر (1768-1834) معرفي ميكنند. شلاير ماخر نخستين كسي است كه هرمنوتيك را به منزلهي علم فهم زباني در هر گفت و گويي مطرح ساخت. علم هرمنوتيك در واقع به معناي دقيق كلمه با شلايرماخر به طور تاريخي از اصل و مبدأ خود كه به تفسير كتاب مقدس و علم لغت عصر كهن مربوط ميشد جدا شد.
در ادامهي كار شلاير ماخر, ويلهلم ويلتاي (1833-1911) براي نخستين بار روياي گسترش قواعد اصولي و بنيادي را براي علوم مربوط به فرهنگ بشري كه نتايج و استنتاجات آنها به اندازهي علوم طبيعي و عيني معتبر باشد در سر پروراند. ديلتاي كه از متفكرين فلسفي اواخر قرن نوزدهم بود در علم هرمنوتيك دانش مضبوط بنياديني را ديد كه ميتوانست مبناي تمامي علوم انساني قرار بگيرد و تمامي دانشهاي مضبوطي را كه فهم هنر و اعمال و افعال و نوشتههاي انسان را كانون توجه خود قرار داده بودند متحول كند. روياي ديلتاي در جريان رشد و بسط فزايندهي رشتههاي تخصصي بسيار تحقق يافت؛ رشتههايي چون تاريخ, هنر, انسان شناسي, اقتصاد, ادبيات, علوم سياسي, روانشناسي, فلسفه و غيره كه امروزه ساختار نظامهاي مدرن آكادميك آنها را به رسميت شناخته پاس ميدارد. به دنبال اين تحولات در رويكردهاي كلاسيك قرن نوزدهمي, تعليم و تربيت امروزي كه ملهم و متاثر از يافتهها و اصول حاكم بر روانشناسي – به ويژه روان شناسي يادگيري – است از نگرش هرمنوتيكي تاثير پذيرفت.
بدين ترتيب علم هرمنوتيك تا آنجا رشد يافت كه به مثابهي پديدار شناسي فهم وجودي در اگزيستانسياليسم هوسرل و هايدگر بروز كرد. در اين فرايند, علم هرمنوتيك با يك حركت هم با ابعاد هستي شناختي فهم – و لوازم فهم – مربوط شد و هم در عين حال با پديدار شناسي نوع خاص هايدگر همان شمرده شد. از اينجاست كه علم هرمنوتيك عرق در پرسشهاي كاملاً فلسفي از نسبت داشتن زبان با هستي و فهم و تاريخ و وجود و واقعيت ميشود.
نهايتاً پلريكور علم هرمنوتيك را به منزلهي ناظم تأويل باز معنا كرد. او ميگويد: «مراد, از علم هرمنوتيك نظريهي قواعد حاكم بر تفسير يا – به عبارت ديگر – تأويل متني خاص يا مجموعهاي از نشانههاست كه به منزلهي متن ملاحظه ميشوند.» به اعتقاد ريكور هرمنوتيك آن عمل رمز گشايي است كه از معناي ظاهر به معناي نهفته يا مكنون ميرسد. موضوع تأويل – يعني «متن» به وسيعترين معناي كلمه – نيز ميتواند نمادهاي موجود در رويا يا حتي اسطورهها و نمودگارهاي جامعه يا ادبيات باشد.
به زعم ريكو در عصر جديد علم هرمنوتيك به دو آفت بسيار متفاوت مبتلاست؛ يكي در اسطوره زدايي بولتمان و جلوهگر است كه عاشقانه از نماد بحث ميكند و كوششي است براي بازيابي معناي نهفته در آن و ديگر آفتي است كه درصدد نابود كردن نماد است, چون نمايانگر واقعيتي باطل است. اين آفت, با كوشش عقلي سنگدلانهاي در «راززدايي» , نقابها و توهمات را نابود ميكند. ريكور نمونههاي اين گونهي اخير از علم هرمنوتيك را در آثار سه راززداي بزرگ ميبيند: ماركس, نيچه و فرويد. هر يك از اين سه تن واقعيت موجود در سطح را باطل تأويل كرد و نظامي از تفكر آورد كه اين واقعيت را نابود ساخت نزد هر سه تن, تفكر حقيقي تمريني بود در «ظن» و شك. و هر يك از آنها براي دگرگوني ديدگاه به نظام تازهاي براي تأويل معنای ظاهري جهانهاي ما متوسل شد و اين يعني هرمنوتيكي نو.
در سالهاي اخير جريانهاي فكري نيرومندي به مبناي هرمنوتيك مجدداً پا به عرصه نهادهاند, به نحوي كه علاقه و توجه به اين رويكرد در ميان منتقدان ادبي, جامعه شناسان, مورخان, انسانشناسان, متألهان, متكلمين, فلاسفه و دينپژوهان رشد قابل توجهي يافته است. جريانهاي متكي به رويكرد هرمنوتيكي را ميتوان در سه گروه طبقهبندي كرد:
1. نظريههاي جديدي در زمينههاي رفتارشناسي, روانشناسي و علوم اجتماعي از هرمنوتيك نشات گرفته است كه در آن جلوهها و مظاهر فرهنگي زندگي بشر, تجليات ناخودآگاه و سابقههاي غريزي يا بازتاب علايق طبقاتي را شامل ميشوند.
2. گسترش و رشد معرفت شناسي و فلسفهي زبان رفتهرفته منجر به طرح دعويهايي شده است كه به آموزههاي هرمنوتيكي بسيار نزديك است؛ از جمله اين كه آنچه در يك فرهنگ «حقيقت» تلقي ميشود كاركرد ساختارهاي زبان شناختي است كه فراتر از تجربه قرار گرفته است.
3.برخي بحثهاي فلسفي كه خصوصاً از سوي لودويك ويتگنشتاين و مارتين هايدگر بيانگر آن است كه اساساً كل تجربهي انساني ماهيتي تفسيري دارد و تمامي داوريهاي دريافت و زمينهاي از تفسير قرار ميگيرند كه واسطههايي بين فرهنگ و زبان هستند و غيرممكن است كه بتون به وراي آنها دست يافت.
شيوههای هرمنوتيك
در بيان شيوههاي هرمنوتيك ميتون اين شيوهها را شيوههاي كهن يا كلاسيك و شيوههاي نو يا مدرن تعبير كرد.
1.شيوههاي كهن هرمنوتيك
چنان كه گفته شد, در هرمنوتيك كلاسيك, سخن دين و فلسفه رنگ تأويل به خود گرفت و در واقع تأويل كه نخست مشمول حال متون و «نص»هاي خاصِ قدسي و فلسفي بود از آن پس به مجموعهي متون گسترش يافت. در گذشته اين روش از خوانش متون به دو صورت شكل ميگرفت:
1-1. روش تبيين: در اين روش با استفاده از قواعد مربوط به متن و گفتار به برسي چگونگي پديد آمدن متن يا گفتار پرداخته ميشد.
2-1. روش تفسير: در روش تفسير, به مفهوم نهفته و مكتوم در متن يا گفتار توجه ميشد كه اين شيوه در تفسير منابع اسلامي نيز از ديرباز رايج بوده است و در دورههاي مختلف به فراخور دانش زمانه كتاب و سنت مورد ارزيابي و تفسيرهاي جديد قرار ميگرفت.
2.شيوههاي نوين هرمنوتيك
در هرمنوتيك نوين چهار شيوه براي برخورد با متن وجود دارد كه هر يك از آنها با يك پرسش مشخص متمايز ميشود:
1-2. فهم يك متن چيست و شرايط تحقق آن كدام است؟
2-2. چگونه علوم فرهنگي در روش و صورت از علوم طبيعي متمايز ميشوند؟
3-1. شرايطي كه انواع گوناگون فهم انسان را ممكن ميسازد چيست؟
4-2.چگونه ميتوان مسائل دشوار مفهومي مرتبط با مفاهيمي چون «فهم» و «معنا» را حل كرد و چنين راه حلي چگونه ممكن است تأويلگر را دريافت رسالت تفسير ياري دهد؟
هر يك از پرسشهاي فوق و مفهوم هرمنوتيك حاصل از آن غالباً با ساير پرسشها و مفاهيم به دست آمده اصطكاك مييابد و نظريهپرداز هر يك از آنها ممكن است با موضوعاتي كه مربوط به ديگري است سروكار يابد. با اين حال چهار شيوهي مذكور هر يك داراي مولفههايي هستند كه تمايز و تشخيص هريك از آنها را از ديگري موجب شود. آنچه پيرامون حوزههاي مفهومي هرمنوتيك در پي ميآيد يكسره ناشي از تمايز چهار مفهوم تقريباً مستقل از هرمنوتيك است.
هرمنوتيك به مثابهی وارسي و تفسير متون
در هرمنوتيك جديد, شلاير ماخر به عنوان چهرهاي مطرح است كه روش حل مسائل و رفع كشمكشهاي پيرامون تفسير متون را بنيان گذارده است. نظريهي هرمنوتيكي شلاير ماخر حول دو محور بنا شده است:
1. فهم دستوري: فهم دستوري شامل روشهاي خاص بياني و اشكال زبان شناختي فرهنگي است كه مولف مورد نظر در آن زيسته و انديشهي او را شكل داده است.
2. فهم فني يا روانشناختي: اين نحوهي دريافت متن به فرديت منحصر به فرد, استعداد و نبوغ خالق متن ميپردازد. تفسير صحيح نه تنها به فهم زمينهي فرهنگي و تاريخي مولف نياز دارد, بلكه مستلزم درك فرديت و شخصيت منحصر به فرد مولف نيز است. اين امر ميتواند طي فرآيندي مشابه عمل غيبگويي انجام پذيرد, به طوري كه نوعي خيزش مشهودي صورت پذيرد و مفسر در جريان اين خيزش شهودي به سنجش آگاهي مولف پيرامون زندگي دست يابد. بدين ترتيب مفسر با دريافت آگاهي مولف پيرامون زندگي خواهد توانست مولف را در زمينه فرهنگي وسيعتري – حتي بهتر از خود او – بشناسد.
هرمنوتيك به عنوان پايهای برای علوم فرهنگي
راه دوم انديشيدن و تفكر پيرامون هرمنوتيك, در نظر گرفتن آن به عنوان فراهم كنندهي اصول بنيادين و اساسي براي علوم فرهنگي در مقابل علوم طبيعي است. اين اصول و قواعد, احتمالاً خطوطي مرزي را بنا ميكند كه انواع كلي و گوناگون تفسير ادبي, هنري, فلسفي, حقوقي, ديني و... از يكديگر جدا ميكند. بدين ترتيب تفسير در هر حوزهاي تعريفي مانع نسبت به تفسير در حوزههاي ديگر مييابد. همچنين اين اصول و قواعد, قانونهاي هنجاري, عينيت, صحت و اعتبار براي هر نوع را تاسيس ميكند. به طور خلاصه اين نحوه از هرمنوتيك نوعي از هرمنوتيك عام به شمار ميآبد. عموماً ويلهلم ديلتاي به عنوان بهترين شارح و نمايندهي كلاسيك اين ديدگاه از هرمنوتيك شناخته ميشود و اميليوتي – مورخ ايتالياي حقوق – مشهورترين حامي معاصر آن است. ويلتاي عميقاً تحت تاثير شلاير ماخر بود و حتي در جواني مقالهاي ارزشمند در زمنيهي هرمنوتيك شلاير ماخر و پس از آن زندگي نامهاي به ياد ماندني دربارهي او نوشت. با وجود اين, او اين فرض شلاير ماخر را كه هر اثر يك مولف, فرع و حاصل يك اصل مخمر و پوشيدهي موجود در ذهن مولف است رد كرد. او اين فرض را عميقاً ضد تاريخي ميدانست زيرا به عقيدهي او نظريه شلاير ماخر به اندازهي كافي به تاثيرات خارجي اثر يا تحول مولف توجه نميكرد. وانگهي, ديلتاي گمان ميكرد كه هرمنوتيك عام به پرداخت اصولي معرفت شناختي نياز دارد كه در خدمت علوم فرهنگي باشد؛ درست به همان ترتيبي كه اصول كانت بر فيزيك نويني صحه گذاشت. به همان ميزان كه كانت «نقد عقل محضر» را بسط داد, ديلتاي نيز زندگياش را وقف «نقد عقل تاريخي» كرد.
هرمنوتيك ديلتاي به روشني بر تمايز شديد ميان روشهاي علوم فرهنگي و علوم طبيعي است. به عقيدهي او روش مشخص علوم فرهنگي فهم است, در حالي كه روش علوم طبيعي تبيين است. به تعبير ديلتاي دانشمندان علوم طبيعي حوادث به كمك قوانين عام و كلي شرح ميهند, در حالي كه يك مورخ نه كشف ميكند و نه چنين قواعدي را به كار ميگيرد؛ بلكه بيشتر در پي فهم كنشهاي كارگزاران و عاملان به وسيلهي كشف مقاصد, اهداف, نيات ويژگيهاي شخصيتي آنهاست. چنين كنشي فهمپذير است زيرا كنشهاي انسان – برخلاف كنشهاي طبيعي - «درون»ي دارند كه انسان به دليل انسان بودن خود توان فهم آنها را دارد. بنابر اين فهم و كشف «من» در «تو» است و چنين كشفي به سبب ماهيت انساني عامل مشترك امكانپذير است.
رابطهي «من – تو»يي آدمي با موضع خارجي را همچنين مارتين بوبر نيز تاكيد كرده است. او در اثر معروف خود به نام من وتو به نحوهي كشف «من» از طريق «تو» و در واقع رابطهاي مبتني بر لوگوس صحه مينهد و تبديل اين رابطه را به رابطهي «من – او » نشانهي فقدان يا بحران «من» تلقي ميكند. «او» از نظر بوبر «تو» غايب است.
نظريهي هرمنوتيكي مبتني بر ديدگاه فرد پيرامون ماهيت انساني به نحوي بنيادين در نظريات روانشناسي جديد و روانكاوي – نظير نظريههاي فرويد ويونگ - شرح داده شده است. هرمنوتيك فرويد «قصد و منظور مولف» را به عنوان مقولهاي سطحي رو ميكند و معناي متفاوتي را براي كلاسيك هرمنوتيك پيشنهاد ميكند. در اين زمينه, فرويد معتقد است كه مفسر بهتر از خود مولف ميتواند مولف را بفهمد. از نظر شلاير ماخر و ديلتاي معناي اين راي آن است كه مفسر, زمينه و بافت فرهنگي و زبان شناختي را كه متعلق آگاهي مولف نيست, بهتر درمييابد. به عقيدهي فرويد, مفسر كليدي نظري براي گشودن معاني ناخودآگاه دارد كه احتمالاً هيچ مولفي – دست كم در مراحل خلق اثر – نميتواند از آنها آگاه باشد. مفسر به طور علميتر انگيزههاي ناخودآگاه و غرايز و سازكارهاي سركوب كنندهاي را كه تعيين كنندهي شيوه بيان موجود مولف است درمييابد. در اين ديدگاه, متون كدهاي معناداري هستند كه تنها مفسر دانشمند كليد آنها را در اختيار دارد. بر اين اساس ميتوان گفت مفهوم «برخورد همدلانه» در نظريهي ديلتاي مبين ارتباط مفهوم هرمنوتيك با بعد روان شناختي آن است. از اين نظر, نظريهي تأويلي ويلهلم ديلتاي هم دنبالهي نظريات شلاير ماخر است. از آنجا كه آثار اصلي شلاير ماخر در اختيار ديلتاي قرار نداشت, وي تنها سنجش روان شناختي نظريهي شلايرماخر را پرورش و بسط داد و بعد زبان شناختي آن را كه نظريهي تأويل قرن بيستم و امداد آن است ناديده گرفت. بنابر اين به عقيدهي ديلتاي, فهم و تفهم در درجهي اول مستلزم افشاي ابعاد رواني نويسند و نزديك شدن به تجربهي دروني او از طريق برخورد همدلانه با محتواي آن است.
شلاير ماخر نيز نظريهي تأويل را در دو سطح تبيين كرد؛ سطح اول دستور زبان است كه با فهم متن به عنوان جزيي از يك جهان زباني سروكار دارد؛ سطح دوم كه او آن را سطح روانشناختي يا سطح فني مينامد مربوط به سهم و نقش خاص نويسنده – به عنوان كارگزاري با ويژگيهاي روحي و رواني حاضر – است.. وظيفهي مفسر در اين سطح عبارت از اين كه نويسنده را بهتر از خود او دريابد.
هرمنوتيك و تعليم و تربيت
چنان كه گفته شد, ديلتاي قصد گسترش و وضع قواعد اصولي و بنيادي براي علوم فرهنگي را داشت تا جايي كه علوم فرهنگي به پايهي عينيت علوم طبيعي برسد. بعدها با تخصصي شدن بسيار از رشتهها – مانند تاريخ, هنر, انسانشناسي, اقتصاد, ادبيات, علوم سياسي, روانشناسي و علوم تربيتي – روياي ديلتاي تا حد زيادي تحقق يافت. جريانهاي فكري هرمنوتيكي مربوط به نظريههاي جديد رفتار انسان كه موضوع اصلي علم روانشناسي به حساب ميآيد بر تعليم و تربيت – به ويژه مفهوم امروزي آن – تاثير فراواني گذاشت؛ نظريههايي همچون تجليات روح ناخودآگاه, سابقههاي غريزي, انگيزش, علايق, وجود تفاوتهاي فردي در انسان و... كه در جريان تعليم و تربيت و كنشها و واكنشهاي مري و متربي موثرند.
تربيت ديني را نيز ميتوان به عنوان شاخهاي از تعليم و تربيت با هرمنوتيك مربوط دانست. تربيت ديني سابقهاي بسيار طولانيتر از مفهوم امروزين تعليم و تربيت دارد. چنانكه پيش از اين آمد, متفكران عرصهي هرمنوتيك, ساختار هرمنوتيك را متاثر از و همخواني با نام هرهر خداي يوناني دانستهاند. ساختار هرمنوتيك ساختاري سهگانه است كه از يك نشانه يا پيام (متن), يك واسطه (مفسر) و يك مخاطب تشكيل شده است. اين ساختار سهگانه دقيقاً منطبق بر ساختار مسلط در مناقشات حول تغيير كتاب مقدس در مسيحيت و يهوديت است. چنانچه كتاب مقدس را مجموعهاي تلقي كنيم كه در آن منظور از فهم متون تربيت و رشد انسان است, ميتوان گفت پيام در قالب وحي و از فرا سوي جهان ماده تدوين شده از طريق رسولان در اختيار انسان قرار گرفته است. بنابر اين مخاطب اين وحي انسان است. اما او در فهم مراد اصلي وحي نيازمند تفسير است. بدين ترتيب ميتوان تأويل را ابزاري براي تربيت انسان كامل دانست. تجسم وحي از نظر مسلمانان در يك كتاب (قرآن) و در نظر مسيحيان در يك فرد (مسيح) وجود دارد. مسلمانان تأويل رمزي كلام خداوند را يگانه راه سعادت ميشناسند. هانري كوربن بارها در نوشتههاي خود از همانندي هرمنوتيك قرآني و هرمنوتيك عرفاني مسيحي ياد كرده است. بنابر اين بنيان فكري آيههاي قرآن مجيد جدا از معناهاي ظاهري آن داراي معاني پنهان و باطني است كه به درجات مختلف بر برگزيدگان اهل معرفت و سلوك روشن ميشود.
در اين ميان مفهوم «واسطه» تأويلهاي زيبايي در نظامهاي هرمنوتيك گوناگون مييابد. «واسطه» در يونان باستان «هرمس», در مسيحيت «مسيح» و در اسلام در درجهي نخست «الفاظ قرآن» است. از همين رو ميان مفسران مسلمان شيوهاي از تفسير معروف به «تفسير قرآن به قرآن» رواج دارد. بر پايهي اين شيوه, براي فهم آيهاي از قرآن مجيد ميتوان از آيه يا الفاظ ديگري از خود قرآن ياري گرفت اين محدود كردن تفسير متن به خود متن كار دشواري است. اما به مفسر اطمينان ميدهد كه از «تفسير به راي» مصون ميماند.
حال مفهوم «مخاطب» در ساختارهاي هرمنوتيكي اينجا چيست؟ «مخاطب» انسان است كه بايد تربيت يابد و تكامل حاصل كند. در انديشههاي اسلامي, تربيت از «مهد تا لَحَد»است و جنبههاي مختلفي از وجود انسان را ب – از ابعاد مادي معنوي – شامل ميشود.
مفهومي كه تا به اينجا از هرمنوتيك نقل شد, هرمنوتيك به عنوان وارسي و تفسير متون را شامل ميشود. شايد بتوان گفت هرمنوتيك در اين مفهوم, با مفهوم روان شناختي آن كه امروزه بيشتر در مسائل تعليم و تربيت مطرح ميشود فاصله دارد. البته شواهدي روشن در دست است كه پيامبران نيز در جريان انجام رسالت خود مانند معلمان عمل ميكردهاند. به طور كلي ميتوان گفت كه شيوهي تعاليم انبيا به صورت انزار و تبشير عمويم بوده و با شيوهي تعليم و تربيت امروزي كه در قالب آموزشهاي رسمي انجام ميگيرد تفاوت داشته است. از اينرو بررسي مفهوم هرمنوتيك و رابطهي آن باتربيت ديني – در شكل و ساختاري كه در گذشته وجود داشته است – به بعدي از هرمنوتيك نزديكتر است كه متون ديني مورد وارسي و تفسير قرار ميگيرند. مناقشات رايج در ميان مسيحيت و يهوديت و نيز مذاهب بعد از آن بر سر تفسير كتاب مقدس نيز از جمله مصاديق موجود رابطهي هرمنوتيك با ترتيب ديني است.
هرمنوتيك وتئوری فهم
تاكيد اساسي نظريهي هرمنوتيك بر فهم است. پيش از هر چيز ابتداييترين عامل در تئوري هرمنوتيك شناخت نقطه نظر فرد مخاطب يا متربي از سوي فرد عامل است. فرد عامل ممكن است عالم يا سخنران باشد؛ از همين رو بايد به متربيان به عنوان مرجع معنا اجازه دهد كه «درون فهمي» كنند و نظر خودشان را در مورد محتواي آموختني براي عامل تربيت و مربي ابراز كنند. درون فهمي كه از سوي متربيان صورت ميگيرد, امكان پي بردن به نقطه نظر فرد مخاطب را به مربي ميدهد و موجب ميشود كه او در فعاليت تربيتي خود موفقتر عمل كند. به عبارت ديگر ميتوان گفت تفاوت عمده ميان ارتباط هرمنوتيك و تربيت ديني گذشته و هرمنوتيك با تعليم و تربيت امروز قابل تأويل است در همين جاست. در اين تئوري متربي پس از درون فهمي به زبان ميآيد و واقعيتات نهفته در علايق و انگيزههاي شخصي خودش را ابراز ميكند و به اين وسيله بين خود مربي پل ارتباطي تئوري ايجاد مينمايد. دقيقاً از همين جهت است كه در برنامههاي تربيتي پيشرفته, به هنگام تصميمگيريها متربيان نيز در تصميمگيري مشاركت داده ميشوند و در پي آن نتايج مطلوبي از فعاليتهاي تربيتي حاصل ميآيد.
موخره
اصول حاكم بر شيوههاي بكارگيري هرمنوتيك در طول تاريخ پيرايش و گسترش يافته است. ويلهلم ديلتاي نخستين كسي بود كه در صدد گسترش قواعد اصولي و بنيادي علوم طبيعي به علوم فرهنگي برآمد. با ايجاد و گسترش رشتههاي تخصصي در مراكز آكادميك در سراسر جهان, هرمنوتيك از انحصار تفسير متون ديني خارج شد و علوم مختلفي همچون تاريخ, هنر, اقتصاد, علوم سياسي و روانشناسي و در پي آن تعليم و تربيت را دربرگرفت.
هرمنوتيك در شكل كهن خود با تربيت ديني و وارسي متون مقدسي ارتباط نزديك و اختصاصي داشت. امروزه هرمنوتيك به محدودهي تعليم و تربيت جديد راه يافته است. بر اين اساس ميتوان به بكارگيري اصول حاكم بر هرمنوتيك – ويژه با تكيه بر بعد روانشناختي آن – تا حد زيادي به مشكلات امروزين تعليم و تربيت, از جمله افت تحصيلي و عدم علاقهمندي به علوم فرهنگي و انساني تا حد زيادي فايق آمد. اين امر با نزديك كردن علوم فرهنگي و انساني به علوم طبيعي – از طريق استفاده از شيوههاي علمي – و اعتنا بر نتايج حاصل از تحقيقات علمي امكانپذير است. بنابر اين لازم است با در نظر گرفتن علايق نهفته در علوم طبيعي و علوم فرهنگي و انساني و شفاف ساختن اين علايق در نظر مربيان ونيز سوق دادن مربيان به سمت ايفا نقش عملي « تأويلي – ارتباطي» بين خود و متربيان, نتايج تربيتي مطلوبي به دست آورد. به علاوه, با تكيه بر تئوري فهم ميتوان متربيان را در ابراز علايق و انگيزههايشان براي تصميمگير تربيتي مربي ياري نمود و به زباني مشترك در رابطهي تأويلي – ارتباطي دست يافت.
تار و پود هستیم بر باد رفت،اما نرفت