پراگماتيسم چگونه انسانيت را تعليم ميدهد
روايتگري، مدرنيته و تراژدي:
پراگماتيسم چگونه انسانيت را تعليم ميدهد
مترجم: حسين شقاقي
چکیده: استدلال من اين است كه مفهوم مدرن خود انساني (human self) يا سوژه فاعل شناسا (subject) نميتواند به سادگي و به شكل پست مدرنيستي رد شود، چرا كه از جمله شرايط طرح پرسشهاي از حيث انساني مهم پيرامون معناداري (يا بي معنايي) زندگي، حاجت به نگريستن به زندگي فردي به مثابه روايتي منسجم و داراي آغاز و پايان (مرگ) است. چنين پرسشهايي مسائل محوري انسانيشناسي فلسفي هستند. به هر حال نه تنها شيوههاي مدرن معنابخشي به زندگي مثل حكايت خطي در متون ادبي، بلكه شيوههاي ماقبل مدرن مثل تراژدي نيز، بايد به طور جدي در طرح اين مسائل اخذ شوند. سنت پراگماتيستي جايز دانسته كه با اين تكثر چارچوبها، جهان و زندگي مان را بر حسب هر كدام از آنها كه توانستيم. تفسير كرده و به مثابه بخشي از آن چارچوب بسازيم. نتيجه اين كه پراگماتيسم بالقوه توانايي دارد كه هم تعدد چنين چارچوبهاي تفسيري (يعني چارچوبهاي ماقبل مدرن، مدرن و پست مدرن) و هم الزام به ارزيابي و سنجش هنجارين اين چارچوبها را لحاظ كند. ما به هيچ وجه جايز نميدانيم كه هيچ يك از منابع ماقبل مدرن معناي انسان (مانند طالع بيني) جدي گرفته شود. اجتناب از نسبيگرايي، ادعايي مهم براي پراگماتيست است.
1. معمولا اين ايده كه «فراروايتهاي بزرگ» ديگر مردهاند، به مثابه كليد پديده فرهنگياي كه با نام پست مدرنيسم شناخته شده است، محسوب ميگردد.
به نظر ميرسد معنايي كه عصر روشنگري از عقل، عقلانيت، دانش، حقيقت [يا صدق عينيت (truth)] و خود [نفس (self)] ارائه ميدهد، آنقدر كهنه و قديمي شده كه ديگر به طور جدي به كار نميرود. ديگر هيچ ديدگاه انحصاري و از منظر خدايي [مطلق] جهت روايتهاي برجسته و مهم پيرامون اين مفاهيم وجود ندارد. سلطه فرهنگي علم و (مخصوصا) فلسفه سيستماتيك به پايان رسيده است.
مع هذا، هم چنان كه برخي متفكران پست مدرن خود تاكيد مي كنند. ما هنوز ناچار به تسليم در برابر روايتهاي كلان در زندگي فرديمان هستيم. ما واقعا نميتوانيم از مفهوم مدرنيستي نفس (خود) صرف نظر كنيم و فردي كه ميگويد مي توانيم، كيستي خود را فراموش كرده است.
از منظر درون زندگي خود فرد، هيچ مرگ پست مدرني براي سوژه (فاعل آگاهي) ممكن نيست رخ دهد. به عكس، مرگ من، از زندگيام، فراتر ميرود. مرگ من حادثهاي قابل تجربه در زندگيام نيست (همان طور كه وينگشتاين در تراكتاتوس در بند 4311/6 بدان اشاره ميكند) حتي اكثر (يا شايد همه) ما اين احساس را داريم كه مرگ انسان به سختي در درون زندگياش قابل تصور است.
به عبارت ديگر، مرگ ميبايد به شكل نسبتا متناقض گونهاي، نقطه فرضي پاياني يا آخرين حادثه زندگيام تلقي شود. اگر مرگ (يعني فنا و نابودي نفسم) در انتظارم نباشد، نميتوانم دريابم كه حياتي خاص و از حيث زماني و مكاني محدود را پيش رو دارم. حتي اگر نتوانم معناي مرگ را كاملا درك كنم، اين حقيقت كه مرگ در انتظار من است، مرا قادر ميسازد در مورد زندگيام به عنوان يك كليت منسجم همراه با آغاز و پايان بينديشم. تنها با توجه به چنين نحوه زندگي، مساله معنا و اهميت [زندگي] مطرح ميشود.
بنابراين به نظر ميرسد هيچ گفتمان پست مدرنيستي پيرامون نابودي سوژه (فاعل شناسا) كه به بياعتمادي نسبت به روايت هاي كلان مربوط است، نميتواند ما را وادار كند اين حقيقت عاليمرتبه را در مورد زندگيمان رها سازيم. شايد حتي بتوان مانند كانت گفت: غير قابل اجتنابي مرگ، شرط استعلايي ضروري زندگي با معنا (يا بيمعنا) است. زندگي انسان، آن گونه كه ميدانيم، تنها به شرطي قابل فهم است كه در آن مرگ به شكل اجتناب ناپذيري پاياني براي آن (زندگي انسان) مفروض دارد، بدون مرگ، زندگي ما چيزي كاملا متفاوت است، چيزي كه ما اصلا نميتوانيم مفهوم روشني از آن داشته باشيم. (دست كم از نظرگاه شرايط انساني موجود.)
بنابراين مرگ، نقش تعيين كنندهاي در فهمي كه انسانهاي مدرن از زندگيشان به مثابه يك روايت واحد، دارند، ايفا ميكند. در اينجا بهتر است مفهوم ذاتا مدرن روايتگري را با جزيياتش شرح دهيم. به كارگيري اين مفهوم (مفهوم روايتگري) در معنابخشي به زندگيمان عنصر محوري نگرش مدرن؛ يا به عبارت ديگر عنصر محوري دريافت نوعا مدرن از هويت فردي است. شخص مدرن، معمولا بدون توجه به اين امر، حياتش را مانند داستاني ميبيند و اين رهيافت روايت گونه به زندگي به شيوههاي گوناگوني در تاريخ تفكر مدرن، مفهوم بندي شده است (تيلور 1989.)
نگريستن به زندگي انسان به مثابه پيشروي خطي، از نقطه شروع تا چند مرحله (مطابق با ماجراهاي يك رمان) و تا واپسين صفحه و مرحله آن؛ يعني مرگ، متعلق به شخص مدرن است. شخص پست مدرن ميتواند بفهمد كه زندگي ذهني (يا انتزاعي)اي كه او در پيش گرفته، در واقع زندگي يك سوژه منفرد واحد نيست و بنابراين آشكارا چنين سوژهاي به هيچ متعارفي يك شخص نميباشد.
من نميگويم ما نبايد به اين معنا به پست مدرنيسم راه يابيم. انديشمندان ضد انسانگراي فرانسوي (همانند همتايان امريكاييشان) چيزهاي بصيرتي زياد براي گفتن در مورد شيوههايي دارند كه سوژه مدرن با آن شيوهها بر حسب ساختارهاي اجتماعي و سياسي (مثلا روابط قدرت) شكل گرفته است، ساختارهايي كه روايتهاي زندگي را در گام اول محتمل ميسازد (به جاي محوريت كاملا مستقلي كه ما به شيوه مدرنيستي مايل به انديشيدن به آن هستيم.) به علاوه تحولات جالب پساساختارگرايي اين كاوشها را در پي ميگيرد. برخي از آنها هنوز هم وجود دارند، هنوز از ديدگاه يك فرد، زندگي در محيط فرهنگي و طبيعياش، نميتواند كاملا از سوژه ناپيدا باشد، بيش از ناپيدايي كلياي كه اعمال شخصيتها در روايت ادبي دارند. روايتها در مورد اعمال شخصيتها در روايت ادبي دارند. روايتها در مورد اعمال هستند، (معمولا در مورد اعمال انساني، در برخي شرايط مشكلزا) براي ما انسانها به سهولت، روشي وجود ندارد تا از اين واقعيت انساني صرفنظر كنيم.
انجام اين كار ميطلبد كه ما موجوداتي كاملا متفاوت از آنچه اكنون هستيم بشويم به ميزاني كه زندگي براي ما فهم پذير باشد، ما قطعا به همان ميزان قادر خواهيم بود و خود را مانند شخصيتهاي يك داستان بينگاريم كه در ميان مسائلي كه در محيط پيشروي آنها قرار دارد، اعمال نقش ميكنند.
حتي خود نويسندگان پست مدرن (كه من اكنون نميتوانم به تشريح جزييات آثارشان بپردازم)، هم براي نوشتن نثر پست مدرن ميبايد خود را همچون سوژهاي كه ملتزم به فعل ارادي است در نظر گيرند. در واقع كمي مسخره است كه فلاسفه و جامعهشناسان علم پست مدرن (مثلا جوزف روز (1996) در آخرين اثرش) قويا به نياز به جدي گرفتن جنبه روايتي علم، تاكيد ميكنند و در نتيجه با پوزش از پست مدرنيسم، مفهومي به طور منسجم مدرنيستي را به كار ميگيرند. فيلسوفهاي مدرنيست علوم، لزوما نميخواهند كه با اين ايده مخالفت كنند كه علم مثل هر يك از ديگر فعاليتهاي انساني تا اندازهاي به واسطه روايتهاي گذشته شده در آن و در مورد آن، شكل ميگيرد. بر عكس، آنها با اعطاي جايگاه مهمي به روايت، در شكلدهي به جهانبيني علمي، به متفكران پست مدرن ميپيوندند.
2- حال بايد بگويم كه به رغم مدرنيته (يا پست مدرنيته) تمام و كمال [حاكم بر] عصرمان، نبايد فقط نمونههاي ادبي مدرن و پست مدرن از زندگي انساني را به حساب آوريم (يعني روايت خطي و روايت خودآگاهي منقطع را)، بلكه بايد آمادگي اين را داشته باشيم كه دست كم هر از چندي بر حسب نگرش ماقبل مدرن؛ مثلا نگرش تراژدي كلاسيك، زندگيمان را بنگريم.
ممكن است به اين گمان افتيم كه شايد خطاهاي جدي ما در زندگي، توسط هيچ يك از نيروهاي فوق طبيعي مورد انتقام قرار نگيرد، اما معهذا توسط ديگر انسانها يا طبيعت غير انساني، تلافي ميشود و يا حداقل ميتوانيم اين خطاها را اين گونه تفسير كنيم. مثلا ميتوانيم تصادف دلخراش اتومبيل يا سقوط هواپيما را همچون قياسي با مكافاتي كه قهرمان تراژيك بعد از ارتكاب خطاهاي تراژيك با آنها مواجه شد، تصور كنيم. بدون شك اكثر مردم چنين ايدهاي را ايدهاي غير عقلاني ميدانند. مردمي كه در چنين تصادفاتي ميميرند معمولا بيگناه هستند (تنها به ميليونها نفري كه در جنگها و قتلعامها ميميرند توجه كنيد.) آنها هرگز كاري نكردند كه مستوجب انتقام باشند. آنها هيچ خطاي تراژيكي (مصيبت باري) مرتكب نشدند. آنها فقط به نحو غير ضروري [=تصادفي] مردند.
ولي نكته اصلي، اين نيست. چهرههاي [شاخص] تراژيك مثل اديپ و هملت نيز به معنايي بيگناه بودند. شايد تراژيكترين (مصيبتبارترين) چيزي كه ممكن است براي انسان رخ دهد، اين باشد كه حتي از زندگي معصومانه هم ممكن است انتقام گرفته شود. به عبارتي متعارف، حتي اگر شخصيت [تراژيك] بيگناه يا حتي با فضليت باشد، باز ممكن است به شكل بنيادين چيزي «اشتباه» در زندگياش و يا هر واقعيتي كه او به نحوي در آن زندگي ميكند، وجود داشته باشد. ما كمابيش ممكن است در جوامع اقتصادي مدرن (و پست مدرن) به سهولت درباره زندگي خود به مثابه جرايمي عليه انسانيت بينديشيم، چرا كه زندگي خود را به شيوهاي سامان ميدهيم كه طبيعت غير انساني و افراد فقير جهان سومي، بياندازه از آن صدمه ميبينند.
ما حتي اگر در حد و اندازه موازين ليبرال دموكراسي غربي خود، به شكل مسوولانه زندگي كنيم، نميتوانيم با دادن اعانه به اين درد رو به افزايش مددي رسانيم. ما مستحق مكافات هستيم.
شايد تجربه مسيحي گناه يا محكوميت اخلاقي در مقابل خدا بهترين تشبيه به تجربهاي باشد كه سعي در تشريح آن را دارم (تجربهاي كه ما به عنوان مردمان ثروتمند غربي بايد مستعدش باشيم.) به استثناي اين كه جهانبيني تراژدي، دركي از رستگاري مسيحي ندارد.
چيزي كه ميخواهم بگويم اين است كه هنگامي كه ما سعي در فهم ماهيت بشريمان داريم، ديدگاههايي كه توسط فيزيك پايه، بيولوژي مولكولي و فيزيولوژي عصبي درباره جهان ارائه شد، تنها ديدگاههاي معتبر در تبيين جهان [و انسانيت] نيستند.
ما بايد چشممان را به سوي آنچه مثلا تراژدي (در بين بسياري چشماندازهاي احتمالا تنشزا) ميتواند در مورد زندگي به ما بگويد، بگشاييم. بر اساس روحيه كثرتگراي پراگماتيسم، ما بر اين كه تفسيرمان از جهان را نظم و سامان دهيم به گونهاي كه ناظر به جايگاه ما در آن باشد، ميبايد تنوع ديدگاهها و بازيهاي زباني مختلف را متحمل شويم. ديدگاهها و بازيهاي زبانياي كه موازين متفاوتي را براي مقبوليت به كار ميگيرند، اهداف متفاوتي را دنبال ميكنند و نيازهاي انساني متفاوتي را ارضا ميكنند. (نك: پيلستروم 1996)
البته علوم مدرن يكي از اين چشماندازهاي انسان به واقعيت است ولي تصوير ماقبل مدرني تراژيك از وضعيت متزلزل انسان در جهان نميبايد به اين خاطر كه «بداهتي علمي» براي صحتش موجود نيست، طرد شود. به عبارت ديگر تراژدي تصويري درست است كه بر اهداف عملي كاملا متفاوتي مبتني است. پراگماتيستها دائما اين تعدد روشهاي تجربه كردن و معنابخشي به انسان و واقعيت غير انساني را محترم شمردهاند.
آنها كاري به افسانه «چشمانداز خداگونه» (مطلق) نسبت به جهان ندارند. (البته در اينجا سنتهاي پراگماتيسم و پست مدرنيست شبيه هم هستند) ولي بر خلاف پستمدرنها، پراگماتيستها سعي ندارند مفهوم سوژه انساني را ويران كنند. در عوض، آنها به نياز ما به طرح مسائلي پيرامون معنا و اهميت زندگي فرديمان احترام قائلند. بنابراين، پراگماتيسم همچنين ممكن است بتواند به نيازهاي ما (نيازهاي قطعي انسان) ياري رساند [به اين طريق كه] بتوانيم حياتمان را همچون حياتي تراژيك درك كنيم (و يا ارتباط احتمال ميان ديدگاههاي ماقبل مدرن و مدرن را به مثابه روايتهاي تراژيك نشان دهيم.)
مثالهاي مناسب بسيار است. شايد منشاء شناخت ماقبل مدرن جدا مهم ديگر براي كساني كه ميخواهند از محدوديت انساني خود معنايي حاصل كنند، كتاب ايوب (Book of Job) باشد. (كه البته يك تراژدي نيست). خواندن داستاني در مورد ايوب ممكن است ما را از كوچكي و حقارت خود در مقام اجزاء جهان وسيع غير اخلاقي آگاه سازد. (1989، C.F Wilcox) صرف نظر از اين كه ما خداپرست يا كافر يا لاادريگر باشيم.
در اينجا مساله اين است كه چگونه ميبايد از نسبيگرايي غير نقادانه اجتناب كرد (همان طور كه اين مساله هميشگي فلسفه بوده است). چرا كه ما مي توانيم (يا ميبايد) زندگيمان را بر اساس تراژدي سامان دهيم و تكبر و مكافات ناشي از آن را دريابيم يا زندگيمان را بر اساس كتاب ايوب سامان دهيم و جهل و ضعف خود را در مقابل اسرار خلقت دريابيم، ولي نميتوانيم (دست كم به طريق عاقلانه و مسوولانه) زندگيمان را بر اساس طالعبيني سامان دهيم. (يك رويه و ديدگاه ماقبل مدرن ديگر) و نيروهاي بين ستارهاي علي و معلولي را كه وقايع زندگيمان را معين ميكند مفروض داريم؟ تراژدي و كتاب مقدس مسيحي (انجيل) و طالعبيني (بر اساس اصطلاحي كه نلسون گودمن به كار برده است) در فرهنگ انساني مستحكم شدهاند ديدگاهي هنجارين وجود دارد كه بر اساس آن ميتوانيم بگوييم كه 2 ديدگاه از اين 3 بايد به طور جدي (هر چند شكل نقادانه) بر زندگي انسان منعكس شود، در حالي كه سومي نميبايد بر زندگي انسان منعكس شود. به عبارتي ميبايد گفت كه اهداف انساني به دست آمده از تراژدي و كتاب مقدس (با تفسيري غير بنيادگرايانه) بسي جديتر و بهتر از اهدافي است كه به وسيله طالعبيني يا (هر يك از شبه علوم ديگر) به دست آمدند. به شدت شگفتآور است كه يكي از اتهاماتي كه پراگماتيستها مرتبا با آن مواجه ميشوند، اتهام همارزي پراگماتيسم با نسبيگرايي است.
افراطيترين شكل نسبيگرايي فلسفه ديدگاه سوبژكتيويستي اول شخص است كه بر اساس آن من خود تنها معيار ممكن براي عقلانيت (يا قابليت پذيرش اخلاقي و ديگر ارزشهاي هنجارين) عقايدم، اعمالم و غيره هستم. اين امر بدون شك وضعيتي احتمالي است و هنوز با يك مثال ديگر مرتبط است. (قطعا مثالي مدرن و نه ماقبل مدرن) مثالي كه بتواند قوالب (چارچوبها) قطعي غير علمي به ظاهر غير عقلاني را آشكار كند: جستجوي وجود اصيل و يا اصالت به عنوان مولفههاي زندگي فرديمان.
اين جستجو (تحقيق) به شكل تفكيكناپذيري با اجتنابناپذيري مرگ و تجربه گناهي كه پيشتر از آن ياد شد مرتبط ميشود. سنت اگزيستانسياليستي بسيار مورد بحث قرار گرفته است، يعني آثار چهرههاي ادبي و فلسفياي چون نيچه، كركگور، هايدگر، سارتر و كامو (كولومب 1995).
اگر چنين باشد كه خود اعتبار و اصالت (authentialy) خود را بيافرينيم و در اين اعتبار بخشي كسي جز خود ما نباشد كه رفتارمان را محكوم يا تاييد كند، خطر نفسگرايي (من آييني solipsism)اي ما را تهديد ميكند كه نبايد از آن چشم بپوشيم. اگر من مقايس ارزيابي زندگيام (اصالت و اعتبار و كيفيت اخلاقي آن و يا هر چيز ديگري در مورد زندگيام) باشم، پس من در اين جهان به معناي تام و تمام تنها هستم. اين جهان، جهان من است. مضافا اين كه اعتقاد به اين نگرش كمابيش محتمل است. واقعا نميتوان عليه من آييني (solipsism) بر اساس مباني نظري استدلال كرد. در عوض اين استدلال ميتواند بر پايه تصميمي اخلاقي كه منجر به نوعي زندگي (اصيل) ميشود و عقايد فردي انسان را در معرض معيار هنجاري عمومي قرار ميدهد، مبتني شود.
3) بنابراين هيچ راهحل مستدل ساده براي مساله نسبيگرايي، سوبژكتيويسم و من آييني (solipsism) وجود ندارد. اين مساله زماني در مقابل ما قرار ميگيرد كه ما درگير موضوعات انسانشناسي فلسفياي چون معناي زندگي انسان (يا عدم معناي آن) شويم. طرح و پيشنهاد اصلي من در اينجا اين است كه سنت پراگماتيسم، قادر است بهتر از بسياري چارچوبها و قوالب فلسفي و غير فلسفي، ظرفيت در نظر گرفتن نياز ما به تامل هنجارين پيرامون ديدگاههايي كه زندگي ما را ميتوانند سامان دهند (به شيوه هاي ماقبل مدرن، مدرن يا پستمدرن) داراست. پراگماتيسم، دست كم به شكلي كه ويليام جيمز و جان ديوئي به ارث نهادند، ميتواند واكنشي معقول به «حس تراژيك زندگي» باشد.
اين در حالي است كه تمام مباني، چه فلسفي، چه ديني و چه علمي را كه رها ساختهايم، ميتواند به ما مدد رساند تا با ضعف مطلق و ناامني مابعدالطبيعي (فلسفي) و فقدان تضمين مطلق سعادت يا دستور اخلاقي (درون مايهاي كه ما ميتوانيم آن را به نحو اصيلتري سنت غير بنيادگرا در فلسفه بناميم) يعني از كتاب ايوب گرفته تا پراگماتيسم سنتي و سپس اگزيستانسياليسم اصالت ماده و مفهوم قطعيت ويتگنشتاين (نك به ويتگنشتاين 1969) و انديشه نوپراگماتيستهايي چون ويلارد كواين، ريچارد رورتي و هيلاري پاتنام زندگي كنيم. پراگماتيسم ميتواند به چارچوب فلسفي مفيدي براي جستجوي زمينههاي مشترك ميان واكنشهاي مذهبي و فلسفي خوشبينانه نسبت به مساله زندگي از يك سو و بدبيني پوچگرايي از سوي ديگر مبدل شود. به علاوه پراگماتيسم ميتواند به ما دورنمايي هنجارين نسبت به آن نوع بازيهاي زباني و فعاليتهايي كه ميبايد در تعليمات تفكري و جديمان موجود باشد (كه چگونه مخمصه ناامن و بيبنيادمان را به پيش ببريم) ارائه دهد.
پراگماتيست تاكيد ميكند كه نه تنها فعاليتهاي ما خود معيار هنجاري موفقيت خود را تعيين ميكنند، همچنين فعاليتها ممكن است با آن معيارها تطبيق نكنند. از آنجا كه تحقيق بر سر معناداري زندگي انسان يك فعاليت است، موفقيتش نيز بايد به صورت هنجاري ارزيابي شود.
بنابراين نقش فلسفه در آموزش بشر قابل ملاحظه است؛ هر چند تحقق بالفعل اين نقش مستلزم تلاش زياد فيلسوفان است. معهذا چرا اجتناب از نسبيگرايي غير هنجاري ميبايد كاري آسان باشد؟ چرا ما نبايد آنچنان كه ميتوانيم پيرامون تهديد نسبيگرايي به مثابه تنش مثبت براي ما پراگماتيستها كه ميبايد نقادانه و تاملي و در عين حال و به طور همزمان كثرتگرايانه و داراي تساهل باشند، بينديشيم؟
البته نقش آموزشي فلسفه ذاتا نقشي مدرن است. از ديدگاه از حيث هنجاري معنيدار مدرنيته است كه ما ميتوانيم و ميبايد ديدگاههاي ماقبل مدرن و پست مدرن (و در مسأله كنوني، مدرن) كه آنها را در معنابخشي به زندگيمان به كار برديم، ارزيابي كنيم. به اين معنا (و نه هيچ معناي بنيادين ديگر) مدرنيته هنوز در يك موقعيت انحصاري يا دست كم متمايز نسبت به انواع چارچوبهاي متفاوت كه ما در آنها سهيميم و از آنها استفاده ميكنيم، به سر ميبرد. فلسفه پراگماتيسم براي فرار از اين مخمصه اخلاقي، راهي را به ما ارائه نميدهد؛ ولي به ما كمك ميكند كه چشمان خود را هم به روي روشهاي ماقبل مدرن و پست مدرن آموزش و هم روشهاي مدرنيتهمان بگشاييم.
اين مطلب ترجمهاي است از اين مقاله:
Pihlstrom, Sami, Narrativity, Modernity, and Tragedy: How pragmatism educates humanity, University of Helsinki
تار و پود هستیم بر باد رفت،اما نرفت